بالاخره طراحی جلد كتابم تموم شد. همه چی رو به راهه. حالا باید بگردم دنبال یه انتشاراتی خوب و مناسب كه بتونم كتاب رو چاپ كنم. گوشی رو بر میدارم و شروع میكنم به این انتشاراتی و اون انتشاراتی زنگ میزنم. هر كدومشون یه چیز چرت میگن. یكیشون میگه فروش نداره! یكی دیگشون میگه خیلی باحاله، می تركونه! یكی دیگه میگه ما پول نداریم اگه میخوای یك میلیون و دویست هزار تومن بده واست چاپش می كنم ولی پخشش به عهده خودته! یكی دیگشون میگه ما كتاب زیر هفتاد صفحه چاپ نمی كنیم میتونی دویست صفحش كنی؟
...
...
...
خداییش ملت تر و تمیزی داریم. بعضی از مردممون خیلی باحال تشریف دارن! آخر كلاس و معرفت و از این چیزان!
جواب اونی كه میگه تعداد صفحاتش رو زیاد كن: آخه قربون اون كلاس گذاشتنت نمكی! باباجون مگه من كتاب داستان نوشتم كه بتونم قسمت شعراش رو اضافه كنم و شاخ و برگ بدم كه دویست صفحه بشه!
جواب اون یكی كه میگه پخشش به عهده خودته: عزیزم یك میلیون و دویست هزار تومن میخوام بدم به عمت كه چی بشه؟ كه بعدش برم كتابا رو بذارم توی فرغون و داد بزنم بدو كتابه كتاب!
جواب اون یكی كه پول نداره: آخه مردم نا مؤمن!!! اگه من یك میلیون و دویست هزار تومن داشتم نمی موندم تو این خراب شده! یا اگه یك میلیون و دویست تومن داشتم كه باهاش 3 تا كتاب چاپ میكردم و اینقدر خودم رو توی اینترنت جر نمی دادم كه برا چندتا شركت ایمیل تبلیغاتی بفرستم و وقت خودم رو حروم كنم!
...
...
...
پی نوشت:
- خاله جان خیلی معرفت خرج كردی. دستت درد نكنه. بخدا از بعضی از این مردای مملكتمون مرد تری!
- آقای محمود زاده دم شما هم گرم. فعلا كه داری حال میدی.
- توی پست قبلی یه مطلب در مورد دوست شدن نوشته بودم كه خیلی زود مجبور شدم ورش دارم. در كل از دوستان براشون سوء تفاهم بوجود اومد و بهشون برخورد، رسماٌ معذرت میخوام!!!
- طرح جلد كتاب رو ببینین و نظر خودتون رو بگین. ممنون میشم.